١- خبرنگار قائن کیهان ، مزرعه زرشک هم دارد . هر سال موقع برداشت محصول یکی دو کارتن موزی از زرشکها با شاخ و برگ و تیغهایش برایمان می فرستد . دیدم اگر بخواهم سوار سه چهار تا تاکسی و ون و مترو بشوم ، هم خودم کلاقه می شوم و هم مردم اذیت . تاکسی دربست گرفتم تا شهرک .

٢- راننده همسن و سال خودم بود . خیلی تمیز و اتو کشیده . ده دقیقه اول خیلی حرفی نزدیم . بعد سر یک موضوعی ، شغلم را پرسید . گفتم خبرنگارم . گفت از شغلت راضی هستی ؟ گفتم خیلی . این خیلی را خیلی جدی و البته صادقانه گفتم به گونه ای که باور کرد راست می گویم . گفت حتماً‌ خوب بهتان می رسند که هم راضی هستی و هم تاکسی دربست گرفته ای . گفتم اگر از عرف رایج حقوقهای جامعه کمتر نگیرم ، بیشتر هم نمی گیرم و بعد گفتم دریافتی من ۶۵٠ هزار تومان است . اما رضایت من بیشتر ، روانی است تا مادی و مالی . من کارم را خیلی دوست دارم و برخی روزها و شبها که به مقتضای ضرورت ، چندین ساعت اضافه می مانم تا خبرها را برسانم یا تنظیم کنم ، بعد از پایان کار هیچ احساس خستگی نمی کنم . توی ترافیک اول صیاد ، همین طور برّ و بر مرا نگاه می کرد . گفت فکر می کنم تو اولین نفری باشی که من توی زندگی دیدم از شرایطش راضی است . گفتم واقعاً ؟

٣- بعد راننده شروع کرد از خودش گفتن . گفت که هر خلافی که بگویی انجام داده ام ، هیچ موادی نیست که تا حالا مصرف نکرده باشم . الکل هم رویش . اِند خانوم بازی هم بودم و نمی شد اراده کنم خانومی را تور نزنم و موفق نشوم . ( حالا من بر و بر نگاهش می کنم ) . سکوت کرد . خروجی پاسداران را رد کردیم . چراغ سقفی تاکسی را روشن کرد و در میان خرت و پرتهای کنار دستش یک شی ء پلاستیکی سبز رنگ دایره ای شکلی - شبیه ژتون غذای رستورانهای دهه پنجاه و شصت - در آورد  و به من داد و گفت : این مدال ترک نودمین روز سیگار است که الان روزهایش از یک سال گذشته است . الکل را هم درست یک سال و یک ماه است کنار گذاشته ام . حتی یک مورد خانوم بازی هم نداشته ام و به ناموس کسی چپ هم نگاه نکرده ام ( زمان دقیق ترکش را هم گفت که یادم رفته ) . تمام موادها را هم ترک کرده ام .

او می گفت و من در نظرم بزرگ و بزرگتر می شد . حالا جوری برایم بزرگ شده بود که باورش برایم سخت بود . گفتم : قبل و بعد این رفتارها چه تفاوتی داشتند ؟

- خیلی تفاوتها . زنم بچه ها را از من دور می کرد ، محیط خانه برایم سخت بود . الان عشق من به زنم چندین برابر شده . با هم سینما می رویم پارک می رویم . به حرف پسرم گوش می کنم . باهاش مخالفت و موافقت می کنم . من الان مزه شوهر شدن و پدر بودن را احساس می کنم .

بعد ادامه داد : البته تو می شنوی و هی به به و چه چه می کنی اما نمی دانی که برای رسیدن به این مرحله چقدر سختی کشیدم . وقتی پایت می شکند تا جوش بخورد مدتها باید توی گچ باشد و هیچ کاری نمی توانی بکنی . گچ را هم که باز می کنی باز هم تا مدتها پایت همان پای اولی نیست . مریضی و شکستن مغز و روان ، خیلی سخت تر و خوب شدنش خیلی دیرتر از دست و پاست .

انگار که یک سوژه مصاحبه گیر آورده باشم می پرسم : الان واقعاً‌ هیچ احساسی به سیگار و مواد و الکل و زنها نداری ؟ یعنی بود و نبودشان برای تو یکی است ؟ می گوید : می دانم اگر به اولین خواهشم نسبت به آنها جواب مثبت بدهم دوباره تا ته توی باتلاق کثافت می روم . اما وقتی الان مزه شیرین زندگی ، مزه همنشینی با زن و بچه هایم را می چشم ، وقتی آنقدر اخلاقم خوب شده که مردم را هم خوب می بینم دیگر وقتی ، همان کسی که قبلاً سرش بلا می آوردم به من شماره تلفن می دهد ،جلوی خودش کاغذ را مچاله می کنم و روی زمین می اندازم . وقتی دوستم سیگار تعارف می کند خیلی راحت و با خنده به او می گویم من دیگر سیگار نمی کشم . همین رفتارهای من باعث شده که بدون اینکه مثل بزرگترها پند و اندرز بدهم هر دو برادرم ، سیگار را ترک کنند ؛ داییم در رفتارش تجدید نظر کند ؛ پدرم بیشتر مرا تحویل بگیرد و ...

می گویم : چطور به این مرحله رسیدی ؟ دنده معکوس می گیرد و می گوید : من عقده ای بودم ، من کمبود داشتم ، من توی زندگی "خدا" را کم داشتم ؛ مسلمان بودم اما خدا جایی توی زندگی من نداشت . من به سمت "خدا" برگشتم . من حالا با خدا حرف می زنم . او هم با من حرف می زند . ما با هم حسابی رفیق شده ایم . من نماز می خوانم . همین الان قبل از اینکه تو را سوار کنم در مسجد طرف بازار نماز اول وقتم را خواندم و بهت بگویم من یک رکعت نماز قضا در این یک سال ندارم . از وقتی که خدا را پیدا کردم ، دیگر به سمت هیچ ناخدایی نمی روم .

دیگر من به مقصد رسیده ام  . اصرارش می کنم بیاید بالا یک چای با هم بخوریم . تشکر می کند و دستی تکان می دهد و می رود . نور سبز چراغهای مسجد محل توی شیشه های تاکسی زرد رنگش می افتد . دستم همچنان به سوی اوست ... 

 

پ . ن : دیدم اخیراً برخی از دوستان در محیط وبلاگستان یا شبکه های اجتماعی ، روایتهای خوبی از آدمهای خوبی که دور و برشان وجود دارد نقل کرده اند . بسیار موافق این کار هستم و فکر می کنم اگر حرکتی در این زمینه صورت گیرد ، چهره سیاه و زشتی که برخی از مردم اطرافمان و از جامعه مان ساخته اند و تا حد زیادی غیر منطقی و غیر واقعی است را می توان تصحیح کرد و نور امید و نشاط بیشتر را در اجتماع پراکند . خوب ، من هم این ماجرا را که همین چهارشنبه شب برایم اتفاق افتاد و برای خود من که معمولاً آدم خوشبین و امیدواری هستم ، امید بیشتری تزریق کرد ، آوردم . دیگران هم آستین ِ قلمشان را بالا بزنند ، بسم الله ...

در همین رابطه :

١- آدمهای خوب شهر ؛ حرکتی تازه در وبلاگستان - تریبون مستضعفین .

٢- پلیس راه و تابستان داغ .

٣- پلیس مهربان .

پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٩ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

١- آنموقع هنوز ازدواج نکرده بودم . وقتی پای گپ و گفت بچه های تحریریه می نشستم و آنها صاحبخانه هایشان را توصیف می کردند مو بر تنم راست می شد . آن یکی می گفت : برادرم از اردبیل آمده تا دو روز میهمان ما باشد صاحبخانه آمده توی حیاط ، داد کشیده آهای ! من این خونه را به دو نفر اجاره دادم نه سه نفر ! دیگری می گفت : از سقف حمام ، آب چکه می کند ، رفته ام بالا به صاحبخانه گفته ام . می گوید من این خانه را سالم به شما داده ام و سالم هم تحویل می گیرم ؛ هر عیب و ایرادی دارد باید خودتان درستش کنید . دیگری می گفت : سر سال ، آنقدر مبلغ اجاره را بالا برده که از توان من و از انصاف یک انسان معمولی هم خیلی به دور است و مواردی از این دست .

من واقعاً‌ وقتی این توصیفات را می شنیدم رنگم می پرید و از ازدواج کردن وحشت می کردم . پیش خودم می گفتم اگر قرار باشد یک زندگی شیرین با این صاحبخانه ها ، پُر از اضطراب و ترس و وحشت و خود سانسوری و ... بشود و من نتوانم از زندگیم لذت ببرم چه فایده ای دارد ؟

٢- شوهر عمه ، مسئولیت مهمی در ایستگاه راه آهن مشهد داشت و من با این اطمینان ، هر موقع دلم می گرفت می رفتم مشهد و این اتفاق شاید سالی چهار پنج بار روی می داد. اگر بلیط گیرم می آمد که هیچ و اگر نمی توانستم بلیط تهیه کنم سوار قطار می شدم و با آشنایی دادن ، از شر جریمه راحت می شدم و البته حتی یک بار هم بدون پرداخت بهای بلیط به سفر نرفتم !

در یکی از این بارها ، صبح زود به مشهد رسیدم و یکراست رفتم منزل عمه خانوم . عمه سر سفره صبحانه گفت : تقی جان ! حالا که هم دَرسَت تمام شده و هم کار ِ خوبی داری ، چرا ازدواج نمی کنی ؟ گفتم : راستش عمه خانوم ! می ترسم ؛ می ترسم از اینکه زندگی خوبم را این صاحبخانه ها خراب کنند . و بعد کامل برایش توصیفات دوستانم را نقل کردم و گفتم : الان من بیشتر از آنکه یک همسر خوب بخواهم ، یک صاحبخانه خوب می خواهم .

عمه خانوم خیلی خیلی راحت و با اطمینان گفت : اینکه کاری نداره ، همین الان صبحانه ات را که خوردی ، غسل زیارت کن و یکراست برو پیش آقا امام رضا . راحت همین حرفَت را به ایشان بزن . خیلی خودمانی رو کن به سوی ضریح و انگار که آقا را داری می بینی ، ازش همین را بخواه .

از باغ راه آهن تا حرم امام هشتم دو تا چهارراه بزرگ بیشتر نبود و من معمولاً‌ پیاده می رفتم و پیاده بر می گشتم . رفتم و پس از آداب ظاهری ورود ، وقتی چشمم افتاد به ضریح امام ، همان طور که عمه خانوم گفته بود ، آقا را جلوی خودم دیدم و راحت و خودمانی و به همین زبان فارسی ، ماجرا را برایشان گفتم و نماز خواندم و آمدم .

٣- دو سه ماه بعد ، از همان دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد همسرم را انتخاب کردم و مانده بودم بر سر پیدا کردن یک صاحبخانه خوب . عمه خانوم یک خانه چهل متری در پل امیر بهادر امیریه در تهران داشت . عذر مستأجر را خواست و ما شدیم مستأجر عمه خانوم ؛ اولین صاحبخانه خوب زندگی ما . از آن سال تاکنون فکر می کنم هفت هشت بار منزل عوض کرده ایم ،  اما نکته عجیب این است که هر بار ، در حالی که فکر می کردیم این صاحبخانه بهترین صاحبخانه زندگی ماست و بهتر از این گیرمان نمی آید ! بعدی و بعدی و بعدی هم همین وضعیت را داشتند و اصلاً‌ به دلیل همین خوبتر شدن صاحبخانه ها و راه آمدنهایشان بود که مرتب خانه عوض کردیم .

سه چهار سال پیش که در قیطریه در آپارتمان خانوادگی حاج آقا جواد مرآتی از معتمدان بازار مأوا گرفتیم با توجه به اینکه اولاً‌ با ما بسیار بسیار ارزان حساب کرده بود و ثانیاً با ما هم مثل فرزندان خودش رفتار می کرد و ثالثاً‌ آن خانه و آن محله سرشار از عطر قرآن و نماز و جلسات مذهبی و مردم نورانی و همسایه های مهربان و با شخصیت بود واقعاً‌ فکر می کردم خدا در بر آوردن حاجت آن روز من در محضر امام رضا "ع" سنگ تمام گذاشته است ولی باز هم اشتباه می کردم ! و امروز در شهرک شهید محلاتی ، در منزل یکی از سرداران بزرگ جنگ که ماههاست عوارض سنگین شیمیایی شدن و مجروح بودن و سالها اسارت را تحمل می کند زندگی می کنیم با مردمی بهتر از اهالی خوب و اصیل قیطریه ، با مسجدهایی که صبحهایش از نماز های مغرب و عشای مساجد مرکز شهر شلوغتر است و همسایه هایی که نگاه به چهره تک تک آنها ، نورانیت و معنویت و آرامش و ... را در روح و روانت منتشر می کند .

خواستم بگویم ما چنین "آقا"یی داریم و چنین امامی که با دو کلمه عرض حاجت ِ از دل برآمده ، تمام نگرانیهای آنچنانی مرا بر طرف کرده و شاید در تمام این سالها راحت تر از کسانی بودیم که خودشان صاحب خانه بودند .

با این حال ، ماههاست از خدا خواسته ام و اگر آقا بطلبند خدمتشان خواهم گفت که از این وضعیت خسته شده ام  و دوست دارم در همین محله اخیر و در کنار همین مردم خوب ، صاحبخانه شوم . با دعاهایی که پدر و مادرم برایم کرده اند و دوستان خوبم در خدمت امام رئوف و آقای مهربان داشته اند ، مطمئنم که این حاجت را هم از آقا علی بن موسی الرضا "علیه آلاف التحیة والثناء " خواهم گرفت ؛ به همان زیبایی که آن حاجت را و حاجتهای دیگر ! را گرفتم . مطمئنم .

پانوشت اول  : این روزنوشت هم از باب "و امّا بنعمة ربّک فَحَدّث" و هم از باب درخواست دعا از دوستان و هم برای نشان دادن یک راه قطعی و سهل الوصول برای کسانی که گیر کرده اند و مشکلی دارند و حواسشان نیست که در سرزمینمان چنین آقا و سروری داریم نوشته شد .

پانوشت دوم : در دومین خانه ای که رفتیم یعنی در نارمک  ، همسایه ای ارمنی به نام « مادام محمودیان » داشتیم و چون ما مقلد رهبر فرزانه انقلاب بودیم که اهل کتاب را پاک می دانند و استفاده از خوراک و غذاهایشان را بلا اشکال اعلام کرده اند ، روابط بسیار خوبی با آنان داشتیم . یک بار که مادام در خانه ما مهمان بود و آش نذری آورده بود و بحث اهل بیت "ع" پیش آمده بود و تعجب مرا از ارادتهای فوق العاده شان  به آن بزرگواران   دیده بود ، با همان لهجه ارمنی خودش - آمیخته با  نوعی اعتراض  - گفت :« آقای دژاکام ! هم من و هم دخترها و پسرم ، هر وقت در زندگی مشکلی پیدا می کنیم ، یک بلیط دو سره به مشهد می گیریم و می رویم حاجتهایمان را از امام رضا می گیریم و بر می گردیم ». هنوز که هنوز است این تعبیر او در گوشم زنگ می زند که نگفت : حاجتهایمان را می گوییم و بر می گردیم ؛ گفت : حاجتهایمان را « می گیریم » و بر می گردیم !

 

 

پانوشت سوم : راستی ! خوش به حال کبوترهایی که بهترین صاحبخانه عالَم  را دارند ؛ خوش به حالشان ...

 

همین مطلب در سایتهای : فردا نیوز ، مشرق نیوز ، آتی نیوز ، پی سی پارسی دات کام ، ...

 

یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

گندمزار

به گلها ، خارها ، گنجشک دادی

به گندمزارها ، گنجشک دادی

تشکر می کنم ، در قحطی عشق

به شعرم بارها گنجشک دادی

*

 

پیراهن

اگر زخم تنت ، پیراهنم بود ...

پُر از رقصیدنت ، پیراهنم بود ...

من و تو - هر دو - یک گنجشک بودیم

اگر پیراهنت ، پیراهنم بود

*

عاشقی

نمی دانم در اینجا ، چند گنجشک ...

گره خورده دلم با چند گنجشک ؟

دو بیتی در دو بیتی ، عاشقی را

ادامه می دهم تا چند گنجشک ؟

*

باور

برای تو نگاهی تر نکردند

گُلی را قد تو ، پر پر نکردند

« دل گنجشکها تُرد است » صد بار

به مردم گفتم و باور نکردند

*

سنگ

چرا شعری نخوانم ، سنگ باشم

فقط ساکت بمانم ، سنگ باشم

نگاهم لهجه گنجشک دارد

چگونه می توانم سنگ باشم ؟

*

انسان

تو می خواهی مرا انگار ، گنجشک !

نگاهم می کنی هر بار ، گنجشک !

چه احساس عجیبی با تو دارم

کمی انسانم و بسیار گنجشک

*

جان ِ مریم

( برای محمد نوری )

١

برایش از غم دنیا بخوانی

و از احساس آدمها بخوانی

دلش می خواست این گنجشک تنها

برایش "جان ِ مریم" را بخوانی

٢

هم از شادی ، هم از غم ، جان ِ مریم !

هم از باران ِ نم نم ، جان ِ مریم !

دل گنجشکها تنگ است ، ای کاش

بخوانی جان ِ مریم ... جان ِ مریم !

*

پَر شکسته

دو دست ِ خالی ام را می پسندند

دل پوشالی ام را می پسندند

فقط گنجشکهای پر شکسته

شکسته بالی ام را می پسندند

*

سفر

١

به من ، غمهای دنیا را سفر داد

سفر ، باران به چشمم بیشتر داد

سفر می خواست من تنها بمانم

سفر ، گنجشکها را بال و پر داد

٢

مرا دیوانه و شبگرد ، او کرد

مرا غمگین ،مرا دلسرد ، او کرد

سفر با دست خود ، گنجشک را بُرد

به او نفرین ، که هر چه کرد او کرد

*

دو بیتی

نه تنها دامنت گنجشک دارد

گُل پیراهنت ، گنجشک دارد

دو بیتی گفتنت را دوست دارم

دو بیتی گفتنت ، گنجشک دارد

 

همه این دو بیتی ها از آقای "سید حبیب نظاری" است که از وبلاگ ایشان (دریاچه قو ) برداشته ام .

*

 

دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

درس امام ، منظمترین دروس بود و تعطیلی بی جهت نداشت ؛ برای مثال رسم بود که بین التعطیلین درسها تعطیل می شد . مثلاً اگر یکشنبه به مناسبت شهادت یکی از معصومین تعطیل بود ، شنبه نیز که بین آن روز و روز جمعه قرار داشت ، تعطیل می شد ؛ اما حضرت امام "ره" این سنت را برانداخت .

در یکی از همین روزها ، حضرت امام "ره" مثل روزهای درسی دیگر به مسجد شیخ انصاری آمدند . شبستان این مسجد ، هم محل درس حضرت امام بود و هم ظهرها در آنجا نماز جماعت به امامت ایشان اقامه می شد . وقت درس امام ساعت 10 صبح بود و امام همانند سایر برنامه هایش که با نظم و وقت شناسی دقیقی بود ، رأس موعد مقرر وارد مسجد می شدند و معمولاً برای آنکه نفسی تازه کنند ، چند دقیقه ای را در کنار منبر می نشستند و سپس برای شروع درس روی منبر می رفتند .

در آن روز ِ بین التعطیلین ، جز چند نفر ، کسی از شاگردان نیامده بود ! امام حدود 20 دقیقه ای در انتظار نشستند . مکان منبر و جلوس امام به گونه ای بود که مدخل و در ِ ورودی مسجد دیده می شد و امام ، چشم به راه ِ آمدن ِ شاگردان . تک تک ، افرادی آمدند و با سَرَک کشیدن از در ِ مسجد ، امام را دیدند که منتظر نشسته است و ناگزیر به حلقه درس پیوستند و بالاخره حاضرین به چند ده نفر رسیدند و امام بالای منبر قرار گرفتند ؛ اما به جای طرح ادامه بحث ِ روزهای گذشته ، به انتقاد شدید از سنت غلط این نوع تعطیلی ها پرداختند با این مضمون که ما باید در برابر هر کاری در پیشگاه خداوند و در روز قیامت ، حجت داشته باشیم ؛ باید حساب کنیم که در ازای یک روز از عمر و فرصت از دست رفته ، چه به دست آوردیم . سهم روزانه بودجه ای که از بیت المال و امام زمان "عج" صرف حوزه می شود چقدر است و کدام دلیل خداپسند را برای هدر دادن آن می توانیم اقامه کنیم ؟! و ...

سخنان امام که مانند همیشه از سرچشمه زلال معارف اسلام و از اعماق دل بر می خاست ، بر دلها نشست و طنین بیدارکننده اش ، غایبان را نیز هشیار کرد و دیگر تعطیلی بین التعطیلین تکرار نشد !

حضرت امام در ادامه همین جلسه با آنکه فقط حدود ِ یک دهم شاگردان حضور داشتند ، قول خود را با عمل قرین کرد و به ادامه بحث فقهی و درس پرداختند و به این ترتیب حدوداً با 20 دقیقه انتظار ، 20 دقیقه تذکر و نصیحت و 20 دقیقه درس ، درسی فراتر از درسهای دیگر به شاگردان آموختند !

 

از : حجت الاسلام و المسلمین محمد حسن رحیمیان ، حدیث رویش ، ( چاپ اول : تهران ، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی ، زمستان 1382 ) ، صفحات 161 و 162 .

سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

 

در سال های پرتب و تاب حاکمیت اصلاح طلبان بر کشور، نمایشگاه مطبوعات هم به صحنه رویارویی دیدگاههای متعارض در عرصه سیاست، اقتصاد و فرهنگ بدل شده بود و غرفه روزنامه ها و نشریات مطرح، پاتوقی بود برای تضارب  اندیشه و بحث و جدال بر سر مسائل خرد و کلان کشور.

 

غرفه کیهان، در این میان، از زمره شلوغ ترین پاتوق ها و محل برپایی بحث ها و مناظرات گوناگون با حضور دست اندرکاران روزنامه از یکسو و مراجعه کنندگان و منتقدان آن از سوی دیگر قلمداد می شد. در جمع سخنگویان کیهانی، یکی که اغلب، بازارش گرم بود و مشتری فراوان داشت، نوجوان ریزنقشی بود که با تسلطی چشمگیر و طمأنینه ای مختص انسان های جاافتاده به انواع سؤالات مراجعه کنندگان پاسخ می گفت و با بیان منطقی خویش، ناظران را به تحسین ِتسلط و اعتماد به نفس خویش وا می داشت.

 

 

                   

 

در یکی از روزها و در حالی که جوانک کیهانی ما، جمع مخاطبان را مسحور کلام شیرین و بیان منطقی خود ساخته بود، مرد میانسالی، از سر غیظ و خشم نسبت به مدیران کیهان، ناسزایی نثار  و زیر لب زمزمه کرده بود: ببین چه جوری، جوان مردم را شست وشوی مغزی داده اند، که مثل آدم بزرگ ها پشت سر هم استدلال می کند و جلوی هیچ کس کم نمی آورد!؟

 

چند سال بعد و در آستانه انتخابات سال ٨۴، زمانی که همه ظرفیت های حزبی و روشنفکری- و حتی بخش قابل توجهی از حیثیت معنوی کشور- یکپارچه به حمایت از نامزد مشهور و باسابقه برخاستند و جنگ احزاب را در برابر نامزد بی نام و نشان آن روزها و رئیس جمهور پرآوازه امروز رقم زدند، پای بحث های پرشور انتخاباتی به میادین اصلی شهر کشیده شد و افرادی از مشهورترین روزنامه نگاران جبهه اصلاحات، کرسی های مناظره و تریبون آزاد را برای جا انداختن نامزد مورد نظر خود در میادین و چهارراه های تهران، شبانه برپا کردند. اما خیلی زود دریافتند که آنچه را برای خود، نقطه قوتی فرض کرده بودند، با حضور همان جوان محجوب و منطقی غرفه کیهان در نمایشگاه مطبوعات، به نقطه ضعفی برای آنها بدل شده است. جمعیت حاضر در تریبون های آزاد انتخاباتی در میدان ونک و ولی عصر ،  هیجان زده از تسلط و اِشراف این جوانک ریزنقش ، غلبه او را در بحث با رقیبان جا افتاده و نام و نشان دار از جبهه اصلاحات ،  با تحسین و تشویق استقبال می کردند. به یاد سخن زیبای حکیم توس می افتم که در وصف سهراب نوجوان سروده است:

 

چو ده ساله شد زان میان کس نبود

که با وی تواند نبرد آزمود

 

 

مهدی محمدی، با گذشت سالیانی چند از آن روزهای شور و شعور، حالا یک پای تحلیل های استوار در متن رسانه های گوناگون کشور است. او همچنان که نشاط جوانانه خویش را حفظ کرده، زبان متین و قلم شیوای خود را به استخدام اساسی ترین مسائل روز کشور درآورده است. نوجوان دیروز مدرسه کیهان که از جانب دوستان هم سن و سالش، لقب "فیلسوف مدرسه" را دریافت کرده بود، امروز ثابت کرده است که برای تکیه زدن بر کرسی بزرگانِ آوردگاههای فلسفه، سیاست و فرهنگ راه ناهمواری پیش رو ندارد. او یکی از رویش های انقلاب خمینی کبیر است که در فصل باغبانی خامنه ای عزیز بالیده و به بر نشسته است.

 

کسانی که با مقالات مهدی عزیز آشنایند، علاوه بر نثر روان و استوار، او را به خاطر استحکام در رأی و شجاعت و صراحت در بیان دیدگاههایش می ستایند. ذهن فلسفی، توأم با نگاه متعبدانه، به مطالب او چنان قوتی بخشیده که در متقاعد ساختن مخاطب خود، دچار اندک مشقت و سختی هم نمی شود.

 

کتاب حاضر را که فراهم آمده از مجموعه مقالات این برادر جوان و با استعداد کشور ماست، به عبارتی می توان تاریخ تحلیلی دو سال اخیر بویژه حوادث سال فتنه به حساب آورد.

 

نگاه دقیق نویسنده به وقایع زمان، در کنار توانایی پیش بینی حوادث پیش رو مقالات هفتگی وی را از حالت مجموعه ای پراکنده، خارج ساخته و به آن نظم و انسجام یک کتاب با موضوعی واحد بخشیده است. می توان ادعا کرد، کتاب حاضر، نسخه قابل قبولی برای تمرین سیاست ورزی و وسیله ای برای توضیح سیاست عملی در کلاس های درس و فعالیت های حزبی است.

 

ظهور چنین استعدادهایی در ساحت رسانه های متعهد و مؤمن و انقلابی، مایه امیدواری و نوید بخش رویش هایی این چنین در فاصله دهها سال از طلوع انقلاب اسلامی است.

 

 

در این نوشتار، کوشیدم از گزافه گویی و مبالغه درباره عزیزی که با وجود سن کم، اسباب بزرگی را آماده کرده و حتی برای بزرگترهای خود نیز، همیشه حرفی شنیدنی دارد، پرهیز کنم.

 

 

باش تا صبح دولتش بدمد

کین هنوز از نتایج سحر است

 

 

خردادماه ٨٩

محمدحسین صفارهرندی

 

 

 

پانوشت : مقدمه حسین صفار هرندی با عنوان "سهراب اندیشه و قلم" بر کتاب "دایره قرمز" مهدی محمدی که همین امروز از تنور چاپ درآمده است . دوستان می توانند آن را از شعبه های انتشارات کیهان یا کتابفروشیهای مرتبط تهیه کنند .

 

همین نوشته در فضای مجازی :

1- سایت همبلاگی .

2- قطعه 26 : مقدمه استاد بزرگ بر کتاب "فیلسوف کوچک".

3- وبلاگ محله .

 

یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()